سيد محمد باقر برقعى
3562
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
قطرهء دريا به دامان دريا ز چشم سحاب * يكى قطره غلطيد چون دُر خوشاب برآشفت از آن بحر پرخاشجوى * به تندى تُرُش كرد بر قطره روى كه اى خرد و ناچيز دور از خرد * فروتر منه پاى از حدّ خود چو هيچى و كمتر ز هيچ از شمار * تو را زين ميان به كه گيرى كنار جوى چون نهاى در ترازوى من * نبايد نشستن به پهلوى من * * چو قطره بديد اين درشتى ز يم * به دو گفت سنجيدهتر گوى و كم به فرياد و غوغا مياشوب مغز * سخن به كه آهسته گويند و نغز منم قطرهء آب شيرينگوار * به پاكى چو آيينهء بىغبار همه اصل و فرعم ز لطف و صفاست * كز اين هر دو باشندگان را بهاست پليد است دور از من و دور باد * كه پاكيزه دامانم و پاكزاد تو با اين بزرگى و پهناورى * سزد گر ز خردى به من ننگرى كه گر فربهى در سرشت تو نيست * تو را دست از اينگونه گوهر تهىست * * و ديگر ، تو را اين بزرگى و جاه * نه خود بود كز ماست اين دستگاه كه گر نيستى قطرهء ناتوان * نبودى نشان از يم بيكران بسى قطرهء خرد و بىدست و پاى * ز خود چون من ايدر تهى كرد جاى فروشد در اين بحر و از خود گذشت * تو دريا شدى قطره ناچيز گشت بلى جمع ما گر شوند از تو فرد * برآيد به چرخ از نهاد تو گرد * * نماند ز تو جز يكى توده خاك * رود آب و نيز آبروى تو پاك فتد ناگهانت ز جوشوخروش * تن مرده بىجنبش و تاب و توش چو خود هست بود و نبودت ز ما * نه سرمايه تنها كه سودت ز ما خدا را بمانند و سركش مباش * بر اين خاكساران چو آتش مباش به هستى ده خود مشو سرگران * كز اين پيش گفتند دانشوران چو با منعم خويشتن بد كنى * همه سعى در نكبت خود كنى